![]() |
![]() |
|
|
زندگي گفت : که آخر چه بود حاصل من ؟
عشق فرمود : تا چه بگويد اين دل من ؟ عقل ناليد : پس کجا حل شود اين مشکل من ؟ مرگ خنديد و گفت : در اين خانه ويرانه من........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 18:35 توسط حامی |
|
|
کاش ميشد عشق را تفسير کرد
خوابه چشمان تو را تعبير کرد کاش ميشد همچون گلها ساده بود سادگي را با تو عالمگير کرد کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد عشق را با وسعتش تکثير کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 18:24 توسط حامی |
|
|
چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است! آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را مي تاباني بال مژگان بلندت را مي خواباني آه وقتي كه تو چشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني موج موسيقي عسق از دلم مي گذرد روح گلرنگ شراب در تنم مي گردد دست ويرانگر شوق پرپرم مي كند اي غنچه ي رنگين !پرپر من در ان لحظه كه چشم تو به من مي نگرد برگ خشكيده ي ايمان را در پنجه ي باد رقص شيطا ني خواهش را در آتش سبز! نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر اهتزاز ابديت را مي بينم *** بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست *** كاش مي گفتي چيست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 17:52 توسط حامی |
|
|
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني آنچنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني مژه بر هم نزنم تا كه زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 17:50 توسط حامی |
|
|
با دل عاشق بد نکن ای آدم نا مهربون
سنگدل و بی وفا نشو تو دل داری این رو هم بدون
تو قول همراهی دادی رو وعده دلت بمون
باطن پاک تو جهان می خرنش خیلی گرون
عهد شکن عشق نباش خیر نمی بینی از زمون
با همون نگاه اول توی قلبم خونه کردی
مثل یه پرنده از عشق توی سینه لونه کردی
دل رو بردی و نگفتی که دلی به این ظریفی
واسه باختن نا نداره که ببازه به حریفی
تو همونی که تو قلبم قدر دنیا خونه داره
توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره
تو همون خوبی که اسمت به لبم خنده میاره
اگه باشی تا همیشه دیگه این دل غم نداره
عشق تو یه آسمونه پر از نور و قشنگی
دل ساده که نفهمید تو قشنگ اما دو رنگی
تو که احساسی نداری چرا با من عهد بستی
به خدا که بی وفایی آخه تو پیمون شکستی
من که باز دارم هنوزم توی خاطرات می سوزم
یاد ظلم های گذشته سیاه کرده شب و روزم
دوست دارم یادت تو سینه واسه همیشه بمونه
تو شکست سخت عشقت دلم عبرتی بگیره
تا بفهمه توی دنیا خیلی از عشق ها فریبه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 0:1 توسط حامی |
|
|
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، لذت ببرد و نفس بكشد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:56 توسط حامی |
|
|
عشق يـعـني شـادي و ســـرزندگي عشق يــعني مـنـتـهـاي بـنــدگي عشق يـعني سـوخـتـن ،افــروخـتن شـيـــوه دريــا دلان آمــوخــتــن عشق يـعني سـوزش پـــروانه هـا شورش دل ،خون سرخ لاله ها عشق يـعني صـوت بـلبـل در بهـار خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار عشق يـعـني وامـق و عَـذرا شـدن بهــر صــيد دُر سوي در يا شدن عشـق يـعـني زنــدگــي را سـاختن دل بـه مـعــبــود گــرامــي باختن عشـق يــعــني در ره او ســربــدار عشق يـعني لـحظه هاي بي قرا ر عشق يـعـنـي بــيــسـتون را تاختن چهــره زيـبـاي شـيـريـن ساختن عشق يعني همچو مجنون سوختن راه و رســم عـــاشــقــي آموختن عشـق يـعـني يــوسف کنعان شـدن از زلــيــخا هاي دون پنهان شدن عشق يـعـني جــاودانــي و غــرور درس مـهــرو عاطفه کردن مرور
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:52 توسط حامی |
|
|
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت پاشنهء كفش فرارو ور كشيد آستين همت رو بالا زد و رفت يه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت حيووني تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوٌا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره كرد نامهء فرداها رو تا زد و رفت زنده ها خيلي براش كهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد و رفت هواي تازه دلش ميخواست ولي آخرش توي غبارا زد و رفت دنبال كليد خوشبختي مي گشت خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت يه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت حيووني تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره كرد نامهء فرداها رو تا زد و رفت حيووني تازگي آدم شده بود به سرش هواي حوا زد و رفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:42 توسط حامی |
|
تو چشات هيچي نداري كه بگم مقدسي
دل بی کينه نداری که بگم همنفسی
رو لبات نه حرف عشقه نه اميدي تو صدات
من تو دنياي تؤام تو غافل از حال و هوات
مث تعبير يه خواب بد نيمه كاره اي
يا جواب اشتباه شب استخاره اي
هر چي هستي با دلم از همه آشنا تري
منو با دل سيا هت به سپيده مي بري
رو تن زخمي من فقط تو مرحم مي زاري
ولي تو باور من خيال موندن نداري
نمي دونم با غم نبو دنت چيكار كنم
فصل پاييزي عشقمو بايد بهار كنم
چن تا غصه بخورم كافيه تا گريه كني
مي دونم سخته , مي توني بي صدا گريه كني
آخر ترانه رو با رفتنت سيا نكن
مرثيه نيس عاشقونه ست بد بهش نگا نكن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:58 توسط حامی |
|
|
سازم شكسته، ترانه اي به دلم بريز
چون ابر مهربان كرانه اي به دلم بريز ديگر نه بوي سيبيّ و نه خندهء گلي ! پژمرده ام ، جوانه اي به دلم بريز چون باور نسيم كه پر از مهرباني است نا مهربان ، بهانه اي به دلم بريز با اين همه سكوت مروت ،هجوم شب يك نغمه خوان، نشانه اي به دلم بريز افسانهء دل من ، در كوچه سار عشق لبخند عاشقانه اي به دلم بريز ديگر نمانده آتش عشقي ز قلب ما شوري بزن ، زبانه اي به دلم بريز سازم شكست و ترانه ام فرو نشست من بي ترانه ام ،ترانه اي به دلم بريز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:57 توسط حامی |
|
|
آخرين آواز ققنوس قصه ي بغض گل سرخ قصه ي شور حقيقت قصه ي دل كندن از خاك رو به سوي بينهايت فصل پر گرفتن دل فصل تن سوز رهایی تا طلوع سرخ فرياد در غروب بيصدايي دست تقديري كه دل تا فراسوي زمان برد ريشه هاي تشنه ي عشق خون بيدار تو را خورد مرز آتش هاي سوزان اين سفر در پيش رو داشت آخرين آواز ققنوس خون آتش در گلو داشت سوختن در آتش عشق چون طلوع يه ستارست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:55 توسط حامی |
|
|
تو اي تنهاي معصومم خدا اين راه گم کرده خداي تو به سحر خواب تو ساده دل ندانستي تو اي با دشمن من دوست چنين زخمي که من خوردم
شب رفتن تو را ديدم کسي هرگز به فکر ما
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:53 توسط حامی |
|
|
زندگي آبتني کردن در حوضچه ي اکنون است
و زير آن بانيان سبز تنومند چه خوب يادم هست عبارتي که به ييلاق ذهن وارد ميشد وسيع باش و تنها و سر بزير و سخت چيزهايي هست، كه نميدانم ميدانم، سبزهاي را بكنم خواهم مرد آب را گل نكنيم: در فرودست انگار، كفتري ميخورد آب. يا كه در بيشه دور، سيرهيي پر ميشويد. يا در آبادي، كوزهيي پر ميگردد. آب را گل نكنيم: شايد اين آب روان، ميرود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي. دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب. زن زيبايي آمد لب رود، آب را گل نكنيم: روي زيبا دو برابر شده است. چه گوارا اين آب! چه زلال اين رود! مردم بالادست، چه صفايي دارند! چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد! من نديدم دهشان، بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست. ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام. بيگمان در ده بالادست، چينهها كوتاه است. مردمش ميدانند، كه شقاق چه گلي است. بيگمان آنجا آبي، آبي است. غنچهيي ميشكفد، اهل ده باخبرند. چه دهي بايد باشد! كوچه باغش پر موسيقي باد! مردمان سر رود، آب را نميفهمند. گل نكردندش، ما نيز آب را گل نكنيم. زندگي رسم خوشايندي است . زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ، پرشي دارد اندازه ي عشق . زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند . زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است . زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره . زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است . زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست . خبر رفتن موشك به فضا ، لمس تنهايي « ماه » ، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر . زندگي شستن يك بشقاب است . زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است . زندگي « مجذور » آينه است . زندگي گل به « توان » ابديت ، زندگي « ضرب » زمين د رضربان دل ما، زندگي « هندسه ي» ساده و يكسان نفس هاست . هر كجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:51 توسط حامی |
|
|
من چه نقشي دارم اينجا
نقشه هست نقاش کو صد هزار مجنون ميان پرده اند صد هزار مجنون يکي ليلاش کو واه چه اين تصويرها سردرگم اند چاکران بي شمار و نوکران بي حساب آقاش کو بچه ها و مدرسه عاقبت شاگرد بازيگوش از کلاس درس بيرون مي شود در حياط مدرسه در تکاپويي براي بازگشت شاکي از آموزگار نا اميد از روزگار اي شما اي والدين بي خيال ناظم و فراش کو در ته کوچه اي در ميان جوي آب عابري غرق بي خون زخم تيغي بر کمر ناله اي سر مي دهد ، با شمام اي پاسبان نيمه مست پس کجاست آن چاقو کش اوباش گو يک قدم آن دورتر آفتابي بي داغ تر پر نورتر مردماني مهربان مردماني که پر از عشق است در لبخندشون در جانشون مردماني که شکوهي جاودان دارند در ايمانشان دستهاشان را براي دوستي آورده اند من چه نقشي دارم اينجا نقشه هست نقاش کو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:49 توسط حامی |
|
|
تو كــــيســتي كه الهــــي كـــه مال من باشي چقدر خوب و خوشي، خوش به حال من باشي
شـــــما به كـــــــــودكـــــي آفتاب نزديكي بعيــــــد نيــست كه هم سن و سال من باشي
بعيــــــد نيــست شــبـيه دوتا « مـفاعـيــلن » وبال وزن دوبــيـــــــــتـــــي ، وبال من باشي
من ايـســــــتاده ام اين گوشه ي جهان بي تو تو در كجاي جــــهــــانـــي كه مال من باشي
چـــهارگــــــــــوشه ي دنيا هنوز منتظر است كــــه از جــنـــــوب بــيــايي شمال من باشي
تو با خــــدايــي و من هــم خيال كن ... آهو! گـــنـــــاه دارد اگــــــــر بــي خيال من باشي |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:43 توسط حامی |
|
آمد ، به طعنه كرد سلامي و گفت:مرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:33 توسط حامی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|