![]() |
![]() |
|
تو چشات هيچي نداري كه بگم مقدسي
دل بی کينه نداری که بگم همنفسی
رو لبات نه حرف عشقه نه اميدي تو صدات
من تو دنياي تؤام تو غافل از حال و هوات
مث تعبير يه خواب بد نيمه كاره اي
يا جواب اشتباه شب استخاره اي
هر چي هستي با دلم از همه آشنا تري
منو با دل سيا هت به سپيده مي بري
رو تن زخمي من فقط تو مرحم مي زاري
ولي تو باور من خيال موندن نداري
نمي دونم با غم نبو دنت چيكار كنم
فصل پاييزي عشقمو بايد بهار كنم
چن تا غصه بخورم كافيه تا گريه كني
مي دونم سخته , مي توني بي صدا گريه كني
آخر ترانه رو با رفتنت سيا نكن
مرثيه نيس عاشقونه ست بد بهش نگا نكن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:58 توسط حامی |
|
|
سازم شكسته، ترانه اي به دلم بريز
چون ابر مهربان كرانه اي به دلم بريز ديگر نه بوي سيبيّ و نه خندهء گلي ! پژمرده ام ، جوانه اي به دلم بريز چون باور نسيم كه پر از مهرباني است نا مهربان ، بهانه اي به دلم بريز با اين همه سكوت مروت ،هجوم شب يك نغمه خوان، نشانه اي به دلم بريز افسانهء دل من ، در كوچه سار عشق لبخند عاشقانه اي به دلم بريز ديگر نمانده آتش عشقي ز قلب ما شوري بزن ، زبانه اي به دلم بريز سازم شكست و ترانه ام فرو نشست من بي ترانه ام ،ترانه اي به دلم بريز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:57 توسط حامی |
|
|
آخرين آواز ققنوس قصه ي بغض گل سرخ قصه ي شور حقيقت قصه ي دل كندن از خاك رو به سوي بينهايت فصل پر گرفتن دل فصل تن سوز رهایی تا طلوع سرخ فرياد در غروب بيصدايي دست تقديري كه دل تا فراسوي زمان برد ريشه هاي تشنه ي عشق خون بيدار تو را خورد مرز آتش هاي سوزان اين سفر در پيش رو داشت آخرين آواز ققنوس خون آتش در گلو داشت سوختن در آتش عشق چون طلوع يه ستارست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:55 توسط حامی |
|
|
تو اي تنهاي معصومم خدا اين راه گم کرده خداي تو به سحر خواب تو ساده دل ندانستي تو اي با دشمن من دوست چنين زخمي که من خوردم
شب رفتن تو را ديدم کسي هرگز به فکر ما
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:53 توسط حامی |
|
|
زندگي آبتني کردن در حوضچه ي اکنون است
و زير آن بانيان سبز تنومند چه خوب يادم هست عبارتي که به ييلاق ذهن وارد ميشد وسيع باش و تنها و سر بزير و سخت چيزهايي هست، كه نميدانم ميدانم، سبزهاي را بكنم خواهم مرد آب را گل نكنيم: در فرودست انگار، كفتري ميخورد آب. يا كه در بيشه دور، سيرهيي پر ميشويد. يا در آبادي، كوزهيي پر ميگردد. آب را گل نكنيم: شايد اين آب روان، ميرود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي. دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب. زن زيبايي آمد لب رود، آب را گل نكنيم: روي زيبا دو برابر شده است. چه گوارا اين آب! چه زلال اين رود! مردم بالادست، چه صفايي دارند! چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد! من نديدم دهشان، بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست. ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام. بيگمان در ده بالادست، چينهها كوتاه است. مردمش ميدانند، كه شقاق چه گلي است. بيگمان آنجا آبي، آبي است. غنچهيي ميشكفد، اهل ده باخبرند. چه دهي بايد باشد! كوچه باغش پر موسيقي باد! مردمان سر رود، آب را نميفهمند. گل نكردندش، ما نيز آب را گل نكنيم. زندگي رسم خوشايندي است . زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ، پرشي دارد اندازه ي عشق . زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند . زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است . زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره . زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است . زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست . خبر رفتن موشك به فضا ، لمس تنهايي « ماه » ، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر . زندگي شستن يك بشقاب است . زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است . زندگي « مجذور » آينه است . زندگي گل به « توان » ابديت ، زندگي « ضرب » زمين د رضربان دل ما، زندگي « هندسه ي» ساده و يكسان نفس هاست . هر كجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:51 توسط حامی |
|
|
من چه نقشي دارم اينجا
نقشه هست نقاش کو صد هزار مجنون ميان پرده اند صد هزار مجنون يکي ليلاش کو واه چه اين تصويرها سردرگم اند چاکران بي شمار و نوکران بي حساب آقاش کو بچه ها و مدرسه عاقبت شاگرد بازيگوش از کلاس درس بيرون مي شود در حياط مدرسه در تکاپويي براي بازگشت شاکي از آموزگار نا اميد از روزگار اي شما اي والدين بي خيال ناظم و فراش کو در ته کوچه اي در ميان جوي آب عابري غرق بي خون زخم تيغي بر کمر ناله اي سر مي دهد ، با شمام اي پاسبان نيمه مست پس کجاست آن چاقو کش اوباش گو يک قدم آن دورتر آفتابي بي داغ تر پر نورتر مردماني مهربان مردماني که پر از عشق است در لبخندشون در جانشون مردماني که شکوهي جاودان دارند در ايمانشان دستهاشان را براي دوستي آورده اند من چه نقشي دارم اينجا نقشه هست نقاش کو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:49 توسط حامی |
|
|
تو كــــيســتي كه الهــــي كـــه مال من باشي چقدر خوب و خوشي، خوش به حال من باشي
شـــــما به كـــــــــودكـــــي آفتاب نزديكي بعيــــــد نيــست كه هم سن و سال من باشي
بعيــــــد نيــست شــبـيه دوتا « مـفاعـيــلن » وبال وزن دوبــيـــــــــتـــــي ، وبال من باشي
من ايـســــــتاده ام اين گوشه ي جهان بي تو تو در كجاي جــــهــــانـــي كه مال من باشي
چـــهارگــــــــــوشه ي دنيا هنوز منتظر است كــــه از جــنـــــوب بــيــايي شمال من باشي
تو با خــــدايــي و من هــم خيال كن ... آهو! گـــنـــــاه دارد اگــــــــر بــي خيال من باشي |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:43 توسط حامی |
|
آمد ، به طعنه كرد سلامي و گفت:مرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:33 توسط حامی |
|
|
عشق چيست ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:30 توسط حامی |
|
|
چندگاهيست با تو اشنا شدم
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:52 توسط حامی |
|
|
رنگ چشمان تو را ميکشم وميدانم واژه هايم در دفتر خاطرات تو روزی نوشته ميشود ومن شاعر اشعار چشمانت خواهم شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:50 توسط حامی |
|
|
فرمانروای قلب من
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:40 توسط حامی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:34 توسط حامی |
|
|
باران بنام انکه شراب سرخ عشق را در جام بلورين قلبم ريخت هروقت زير باران قدم ميزنی هر تعداد قطره باران را در مشتت گرفتی انقدر تو مرا دوست داری وهمان تعداد قطره هايی که نتوانستی بگيری همانقدر من تو را دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:23 توسط حامی |
|
|
ذهنت را خسته مكن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:50 توسط حامی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 11:38 توسط حامی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|