تبليغاتX
شاعر کوچولو

چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است!

آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

آه وقتي كه تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوي اين تشنه ي جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عسق

از دلم مي گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي كند اي غنچه ي رنگين !پرپر

 من در ان لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ي ايمان را

در پنجه ي باد

رقص شيطا ني خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهاني بخشش را

در چشمه ي مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

                                 ***

بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را

ياراي تماشايم نيست

                    ***

كاش مي گفتي چيست؟

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 17:52  توسط حامی | 
 

 

 

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني

آنچنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا كه زدستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني



 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 17:50  توسط حامی | 
 

با دل عاشق بد نکن ای آدم نا مهربون

 

سنگدل و بی وفا نشو تو دل داری این رو هم بدون

 

تو قول همراهی دادی رو وعده دلت بمون

 

باطن پاک تو جهان می خرنش خیلی گرون

 

عهد شکن عشق نباش خیر نمی بینی از زمون

 

با همون نگاه اول توی قلبم خونه کردی

 

مثل یه پرنده از عشق توی سینه لونه کردی

 

دل رو بردی و نگفتی که دلی به این ظریفی

 

واسه باختن نا نداره که ببازه به حریفی

 

تو همونی که تو قلبم قدر دنیا خونه داره

 

توی تک باغ دل من گل خوشبختی می کاره

 

تو همون خوبی که اسمت به لبم خنده میاره

 

اگه باشی تا همیشه دیگه این دل غم نداره

 

عشق تو یه آسمونه پر از نور و قشنگی

 

دل ساده که نفهمید تو قشنگ اما دو رنگی

 

تو که احساسی نداری چرا با من عهد بستی

 

به خدا که بی وفایی آخه تو پیمون شکستی

 

من که باز دارم هنوزم توی خاطرات می سوزم

 

یاد ظلم های گذشته سیاه کرده شب و روزم

 

دوست دارم یادت تو سینه واسه همیشه بمونه

 

تو شکست سخت عشقت دلم عبرتی بگیره

 

تا بفهمه توی دنیا خیلی از عشق ها فریبه

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 0:1  توسط حامی | 

اگر مي داني در اين جهان كسي هست

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند

وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،

مهم نيست كه او مال تو باشد ،

مهم اين است كه فقط باشد :

زندگي كند ، لذت ببرد

و نفس بكشد .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:56  توسط حامی | 
 

عشق يـعـني شـادي و ســـرزندگي

 

عشق يــعني مـنـتـهـاي بـنــدگي

 

عشق يـعني سـوخـتـن ،افــروخـتن

 

شـيـــوه دريــا دلان آمــوخــتــن

 

عشق يـعني سـوزش پـــروانه هـا

 

شورش دل ،خون سرخ لاله ها

 

عشق يـعني صـوت بـلبـل در بهـار

 

خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار

 

عشق يـعـني وامـق و عَـذرا شـدن

 

بهــر صــيد دُر سوي در يا شدن

 

عشـق يـعـني زنــدگــي را سـاختن

 

دل بـه مـعــبــود گــرامــي باختن

 

عشـق يــعــني در ره او ســربــدار

 

عشق يـعني لـحظه هاي بي قرا

ر

عشق يـعـنـي بــيــسـتون را تاختن

 

چهــره زيـبـاي شـيـريـن ساختن

 

عشق يعني همچو مجنون سوختن

 

راه و رســم عـــاشــقــي آموختن

 

عشـق يـعـني يــوسف کنعان شـدن

 

از زلــيــخا هاي دون پنهان شدن

 

عشق يـعـني جــاودانــي و غــرور

 

درس مـهــرو عاطفه کردن مرور
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:52  توسط حامی | 
دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
به سرش هواي حوا زد و رفت 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:42  توسط حامی |