![]() |
![]() |
|
|
زندگي آبتني کردن در حوضچه ي اکنون است
و زير آن بانيان سبز تنومند چه خوب يادم هست عبارتي که به ييلاق ذهن وارد ميشد وسيع باش و تنها و سر بزير و سخت چيزهايي هست، كه نميدانم ميدانم، سبزهاي را بكنم خواهم مرد آب را گل نكنيم: در فرودست انگار، كفتري ميخورد آب. يا كه در بيشه دور، سيرهيي پر ميشويد. يا در آبادي، كوزهيي پر ميگردد. آب را گل نكنيم: شايد اين آب روان، ميرود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي. دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب. زن زيبايي آمد لب رود، آب را گل نكنيم: روي زيبا دو برابر شده است. چه گوارا اين آب! چه زلال اين رود! مردم بالادست، چه صفايي دارند! چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد! من نديدم دهشان، بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست. ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام. بيگمان در ده بالادست، چينهها كوتاه است. مردمش ميدانند، كه شقاق چه گلي است. بيگمان آنجا آبي، آبي است. غنچهيي ميشكفد، اهل ده باخبرند. چه دهي بايد باشد! كوچه باغش پر موسيقي باد! مردمان سر رود، آب را نميفهمند. گل نكردندش، ما نيز آب را گل نكنيم. زندگي رسم خوشايندي است . زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ، پرشي دارد اندازه ي عشق . زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند . زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است . زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره . زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است . زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست . خبر رفتن موشك به فضا ، لمس تنهايي « ماه » ، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر . زندگي شستن يك بشقاب است . زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است . زندگي « مجذور » آينه است . زندگي گل به « توان » ابديت ، زندگي « ضرب » زمين د رضربان دل ما، زندگي « هندسه ي» ساده و يكسان نفس هاست . هر كجا هستم ، باشم ، آسمان مال من است . پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:51 توسط حامی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|